تآملات فلسفی یک بی پدر خودشیفته

وجودی که احتمال داشت, اما در پایان از عهده ی بودن بر نمی آمد

 

شانس من یکی را باید بگذارید توی موزه‌ی آثار ملی. علی الخصوص توی چیزهای صفی و تمام شدنی و نوبتی. همیشه نوبت به من که برسد هر چیزی که به خاطرش توی نوبتم تمام می‌شود!

دانشگاه هم که می‌رفتم سیستم واحد گرفتن‌مان همین‌قدر تخمی بود. یعنی همیشه چون اول نام خانوادگی من «ی» بود،‌ واحدهای گروه‌مان تمام می‌شد و یا مجبور بودم با ترم بالایی‌ها و ترم‌پایینی‌ها واحد بگیرم، یا با بچه‌هایی که هم‌رشته‌ام نبودند و نمی‌شناختم‌شان.

نمونه‌اش کلاس تنظیم خانواده بود که یک حاج خانم چادری رفته بود بالای تریبون عصاقورت‌داده نشسته بود و از روش‌های جلوگیری از بارداری می‌گفت. بعد هم که من و دوتای دیگر قضیه‌ی رسیدن اسپرم به تخمک را تبدیل به یک شوخی کردیم و ازش یک کاریکاتور طراحی کردیم و کلی خندیدیم و یارو شاکی شد. و آخر هم که بنده رفتم به خوبی و خوشی آن واحد را حذف کردم و ترم آخر گرفتمش.

این بار هم شانس این خودشیفته‌ی گرفت و از هفده نفر کارآموز آرایش و پیرایش تنها کسی که سه‌شنبه‌ی آینده باید سر جلسه‌ی عملی امتحان موی صاف یک بدبختی را که از بیکاری و خوشی خسته شده، فرفری کند، من هستم: خودشیفته!

بعد هم که هی هندوانه زیر بغلم دادند که تو که کارت خوب است نگران نباش و دستت تند است و اگر هم این کار وقت‌گیر است و مدل هم گیرت نمی‌آید، عیبی ندارد و در عوض بهتر از دیگران یاد می‌گیری و غیره. من هم که بی‌پدر و یتیم، کسی را نداشتم که حقم را از حلقوم اسماعیلی رئیس آموزشگاه بیرون بکشد.

حالا فکرش را بکن که بین ساعت نه صبح تا یک و نیم ظهر، بنده باید دو تا موی سر را کوتاه کنم، یک اصلاح کنم و یک ابرو بردارم، یک خرمن موی صاف را فرفری کنم (آنهم با آن بوی گند مواد فر و آن کثافت‌کاری و آن وقت کم) و یک عروس خانم را هم آماده‌ی مجلس عروسی کنم(یعنی موهایش را شنیون کنم و صورتش را آرایش کنم).

انگار کن که دو تا خواهر  گوریل انگوری صبح بیایند پیش آدم و بگویند تا ساعت 2 بعداز ظهر باید حاضر و آماده‌ی یک مجلس عروسی باشیم و خودت تنها باید این کار را انجام بدهی و اگر هم دیر شود...

عزا گرفته‌ام. دیروز ظهری خواب می‌دیدم که دارم از اسماعیلی وسایل و ابزار می‌خرم که اکرم زنگ زد بیدارم کرد.

امروز هم میترا را بردم موهای صاف و کوتاهش را با ژل فر موقت کردم و آنقدر بهش خندیدم و ازش عکس گرفتم که جفت‌مان سردرد گرفتیم. ژست‌های فشن‌ها را بهش می‌دادم و موهایش را آشفته‌می کردم و ازش عکس می‌گرفتم. چند تا ژست ترسناک هم بهش دادم و عکس‌های نگاتیوی ازش گرفتم که وقتی به بچه‌ی نه ماهه‌اش هلیا نشان دادیم، گفت: لولو!!! شده بود عین شعبان استخوانی! (سریال هزاردستان- محمدعلی کشاورز با آن کله‌ی گنده و موهای وز وزی و قیافه‌ی نخراشیده را یادتان هست؟)

حالا بگیر که اول خلقت‌مان، شانس این خواهر خودشیفته‌اش باز هم عود کرده و موهای بنده فرفری شده و موهای او صاف! پوست من سبزه شده و پوست او سفید!

ای امان از این شانس، که ما را بی‌پدر گیر آورده!

تازه بگیر که با این همه، باز هم از رو نمی‌روم و خودشیفته‌ام.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |

دیدین چشم خوردم!

تم وبلاگم قاطی کرده. بعله همین تم خوشگلی که اینقدر دوستش داشتم شده سرطان و افتاده به جون مطالبم. اصلا مطالب جدید رو نشون نمی‌ده. عوض هم نمی‌شه. نمی‌تونم از بخش مدیریت وبلاگم هم مطالب و نظرات رو ببینم. هیچ کد قالبی رو هم قبول نمی‌کنه و عوض نمی‌شه.

چیکار کنم؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |

 

نشریه بر و بچه‌های علوم سیاسی کنار دستم روی میز کامپیوتر است.

توی خانه بهش می‌گوییم «کتاب هلیا». برای اینکه هلیای نه ماهه، بچه‌ی خواهرم، اولش عادت داشت کاغذها و روزنامه‌ها را بخورد. بعد هم نمی‌دانم از کجا یاد گرفت که کتاب‌ها را ورق بزند. به گمانم سر امتحان آرایش و پیرایش من بود که یک روز با من تنها گذاشتندش و از بس از سر و کولم بالا رفت که دستش به جزوه‌ام برسد، کلافه‌ام کرد. همانجا باید ورق زدن را یاد گرفته باشد.

به هرحال از بس عاشق کتاب و ورق زدن شده،‌ مجبور شدم یکی از چند جلد فصلنامه علوم سیاسی را که آورده بودم خانه، و بعد انداختم دور، برای هلیا نگه دارم،‌ تا وقتی از ته دل عر می‌زند یا از سر و کول آدم بالا می‌رود، سرش را به یک چیزی گرم کنیم.

یک سری دی وی دی فیلم‌هایی که ندیده‌ام هم کنار دستم هستند که حالا حالاها حوصله‌ی دیدن‌شان را ندارم. بگذار بمانند. کپک که نمی‌زنند. بیات که نمی‌شوند. بگذار بمانند به درک.

دارم فکر می‌کنم به لحظه‌ای که گفت: زنم با ... (ادامه‌ی جمله‌اش درباره‌ی اختلاف زنش با مادرش بود و اینکه زده‌اند به تیپ هم...)

گفت: زنم... احساس کردم توی قطاری در حال سفر هستم و به مناظر گذرا نگاه می‌کنم. یک‌جور حس سبکی و امنیت و گرما بهم دست داد. دور از هر احساسی که ممکن است دوباره بین دو آدم زنده شود، در حال گذر و تماشای تمام زندگی‌اش از دور. زندگی‌ای که به من ربطی ندارد.

«زنم»، یعنی بستن درب یک خانه‌ی قدیمی، دور شدن، سوار یک قطار شدن، در یک کوپه‌ی گرم و نرم کنار پنجره لم دادن، و نگاه کردن به انسانی که توی ایستگاه زندگی گذشته‌ات کوچک و کوچک‌تر می‌شود.

«زنم»... یعنی تمام زندگی او بدون من. و تمام زندگی من بدون او. و جدایی از آنهمه... آنهمه... آنهمه...

خوابم گرفت.

مثل جمعه‌ای که با پویان توی قهوه‌خانه‌ای در فخرآباد در یک خانه‌ی قدیمی بازسازی شده، نشسته بودیم... (دم قالیباف گرم با آن قضیه‌ی مترو و اتوبوس بی‌آرتی و بازسازی خانه‌باغ‌ها و تبدیلش به پارک‌های محله! اگر کاندید رئیس جمهوری شود، خودم توی ستادش مجانی کار می‌کنم!) خلاصه می‌گفتم مثل جمعه‌ای که توی آن سرما به قلیان لیمو پک‌های عمیق می‌زدم و داشتم به دودی که از لای پره‌های هواکش به بیرون روان بود نگاه می‌کردم. سرم گیج شده بود و در خلسه‌ای بودم که برای اولین بار در این ماه‌های اخیر، احساس خوشی و خوشحالی می‌کردم. شیارهای نور چرخان هواکش... دود سفید در فضای قهوه‌خانه... تخت‌های چوبی و مفروش... دیوار‌های الکی کاهگلی شده و سقف به دروغی با کنف پوشانده شده... و با اینهمه ظاهرسازی و آشغال و مزخرفات... باز هم آن خوشی و خلسه... آن بی‌آرزویی و رهایی از هر فکر...

وقتی گفت:‌زنم... به همان خلسه‌ی قلیانی رفتم. رها شدم. نفس کشیدم.

دوستی، یعنی چه؟

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |


دیشب داشتم به یک سوژه‌ی داستان فکر می‌کردم. یعنی اولش داشتم به این فکر می‌کردم که اصلاً‌چه لزومی دارد که آدم داستان «دیگران» را بنویسد؟

اینکه مثلاً شاهرخ که قصه‌ی یک عشق اثیری از زمان قاجار را می‌نویسد بر حق است یا حسن که قصه‌ی خود خودش را می‌نویسد؟

و یا من که اصلاً خودم را می‌نویسم. مثل دوراس. اینکه دوراس هم فقط قصه‌ی خودش را نمی‌نوشت عیناً . داستان مستعمره و آن زن پولدار در ماشین مشکی «آنماری اشترتر» و قصه‌ی عاشق چینی و قصه‌ی اولین تجربه‌ی روبرویی با جنس مخالف و سکس در کودکی و حتی قصه‌ی یان آندره‌آ. همه‌ی اینها را به نوعی از زبان دیگران و با کمی تغییرات نوشته. آدم خود نویسنده را در داستان می‌بیند اما نمی‌تواند بگوید که این داستان خودش است. آنقدر کلی است که نمی‌شود با اطمینان دانست که این زنی که با کودکش به کلاس پیانو می‌رود و درگیر عشق مردی در کافه‌ای شده و شاهد مرگ زنی بوده، خود اوست یا نه؟ من می‌دانم که خودش است اما اگر نویسنده نباشی نمی‌توانی این را بدانی. مردم فکر می‌کنند نویسنده‌ها تمام داستان را از ذهن خودشان می‌سازند.

بعد فکر کردم که تجربه‌ی یک اتفاق یا ماجرایی که می‌خواهد نوشته بشود و داستان خود آدم نیست، تا کجاها می‌تواند پیش برود؟ مثلاً شاهرخ می‌رود روزنامه‌های آن زمان را از توی آرشیو روزنامه‌های قدیمی پیدا می‌کند و می‌خواند. این بد نیست. جالب هم هست. در ضمن آدم را با زبان مردم آن دوران آشنا می‌کند. یعنی به گزارش تاریخ و روزنامه، به صد یا پنجاه سال قبل سفر می‌کنی. حتی می‌شود به همین چندسال پیش سفر کرد و قصه‌ی یک جنایت را نوشت. که من چقدر هم به این نوعش علاقه دارم. چون که به خشونت و رمز و راز علاقه دارم. چون که از حوادث عشقی صرف، حالم به هم می‌خورد. اینکه مثلاً استاد دانشگاهی زنش را از بالای کوه‌های دربند پرت کند توی دره و کنار رودخانه دفنش کند. با نظر پویان در این یک مورد موافقم که این عیناً کپی از روی بوف کور است.

راستی راستی تجربه‌ی یک سوژه‌ی غیر شخصی تا کجاها می‌تواند پیش برود؟ بعضی نویسنده‌ها بوده‌اند که حتی برای نوشتن داستان جنایی، رفته‌اند جنایت را هم تجربه کرده‌اند. مثل فیلم پنجره‌ی مخفی با بازی جانی دپ. تجربه‌ حتی تا آنجا پیش رفته که زندگی نویسنده را تبدیل به زندگی شخصیت داستانش کرده. یعنی نویسنده هویت خود را از دست داده و در قالب شخصیت داستانش فرو رفته. این را دیگر نمی‌شود گفت: بد نیست. این ترسناک است!

برای خود من هم به صورت ضعیفش پیش آمده که خودم را در قالب شخصیت داستانم ببینم. این البته لازمه‌ی نوشتن داستان است.

اما یک روش دیگر هم هست که مخصوص آدم‌های گشاد مثل من و حسن است. به جای اینکه اینهمه سختی بکشیم که داستان یکی دیگر را که زندگی‌اش را تجربه‌ نکرده‌ایم بنویسیم، داستان خودمان را می‌نویسیم. کوندرا یک نظر جالبی در مورد شخصیت‌های داستان‌هایش دارد: تمام آن‌ها «من»های فعلیت نیافته هستند... راست می‌گوید. آدم می‌‌تواند حتی دنیاهای ندیده و آدم‌هایی را که دوست داشته بشود و نشده و کار‌هایی را که آرزوی انجامش را داشته، توی داستان‌های خودش تجربه کند.

مثلاً‌ من دلم می‌خواسته پدرم را به قتل برسانم یا شوهرم را ول کنم و بروم یک جای دنیا که کسی نشناسدم زندگی کنم... این را می‌توانم از زبان زن قصه‌ام روایت کنم و فکر کنم که این کار را کرده‌ام. واقعاً این حس را به آدم می‌دهد. جداً.

تا کجا می‌شود پیش رفت و زندگی دیگری را فقط برای نوشتن یک داستان و سرگرم کردن دیگران، تجربه کرد. یاد فیلم 23 می‌‌افتم. جیم کری کتابی را می‌خواند که داستانش شبیه زندگی خود او و تجربه‌هایش است. بعد می‌فهمد که واقعاً این داستان زندگی خود اوست که زنی را که دوست داشته کشته و گردن معشوق زنیکه انداخته و خودکشی کرده و حافظه‌اش را از دست داده. عدد 23 درواقع سرنوشت است که دوباره یقه‌ی او را می‌گیرد و پیدایش می‌کند و عدالت را اجرا می‌کند.

فکر کردم داستانی بنویسم که شخصیت آن نویسنده‌ای باشد که اختلال شخصیت دارد و زندگی آدم‌هایی را که قصد دارد داستان‌شان را بنویسد تا سر حد مرگ تجربه می‌کند. یعنی حتی جنسیت و قد و قواره و قومیت و ملیت هم مانعش نمی‌شود و اصلاً کل زندگیش را فقط وقف این کار بیهوده‌ی تجربه‌ی زندگی آدم‌های دیگر، کرده است. و اینکه این واقعاً‌ تا چه حدی بیهوده است؟

اصلاً‌ زندگی گه مصب خود آدم مگر چه هست که نخواهی تغییرش بدهی و زندگی دیگری را تجربه کنی؟ حالا نه فقط به خاطر نوشتن یک داستان. کلاً. خیلی هم باید جالب باشد که آدم چند بار زندگی کند و هر بار در قالب کسی. و این را خودش انتخاب کند. این یعنی استفاده‌ی بهینه از عمر کوتاه. یک عمر و چند زندگی. جالب است، نه؟

شاید روزی همین را نوشتم. داستان همین آدمی را که می‌خواست چند بار زندگی کند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |

 

روز اول کارم هر چه تایپ کرده بودم در یک ثانیه پرید. به نرم افزار word که شجاعی ریخته بود و می‌گفت نصب هم نمی‌خواهد و کافی‌است روی دستگاه کپی‌اش کنی، اعتماد کردم و نصف متن را تایپ کرده بودم که یک save گرفتم و یکدفعه هرچه تایپ کرده بودم غیب شد و برنامه هم بسته شد و دیگر باز نشد.

من عادت کرده‌ام به این چیزها. یک بار دو گیگا بایت حافظه‌ی مبایلم آنی پرید. بدبختی این بود که کلی فیلم و عکس و موزیک تویش داشتم که تکرار شدنی هم نبود. از آن بدتر که فکر می‌کردم یک جور ویروس است و نمی‌دانستم عیب از حافظه‌ی جانبی است. بعد از چند بار پریدن تمام فیلم و عکس موزیک‌ها، تازه دوزاری‌ام افتاد که چه خبر است. یک بار هم علی ویندوز را اشتباهاً روی درایو d ریخت که درایو user بود و هرچه داشتم ،‌ از فیلم و عکس‌های سه سالم با پویان و داستان‌هایی که یک ماه طول کشیده بود تایپ کنم و حالا دیگر حتی نسخه‌ی دستنویس‌اش را هم ندارم و کلی تم و غیره همه پرید.

شبی که حافظه‌ی مبایلم پرید درست چند شب بعد از قضیه‌ی کامپیوتر بود. داشتم به صفحه‌ی مبایلم نگاه می‌کردم که یکهو عکس‌های هفته‌ی قبل که رفته بودیم درکه، جلوی چشمم دینگ دینگ غیب شد. ماتم برده بود. مانده بودم چه کاری از دستم برمی‌آید که بکنم. یقه‌ی چه کسی را بگیرم. سر کی داد بزنم.

آنجا بود که یکهو دچار یک نوع شهود شدم. مثل بودا که پای درخت انجیر معابد به بصیرت رسید. به خودم گفتم:

نگاه کن. همین جوری است. همین که یکدفعه همه چیز به باد می‌رود. همه‌چیزی که عمری صرفش کرده‌ای. زندگیت. همسرت. بچه‌ات. توی بم یک شب می‌خوابی و صبح که بیدار شوی، بزرگترین شانس زندگیت این است که جان خودت را داری. اگرنه همه چیز دیگرت، خانه، زندگی، خانواده، فامیل شهر محل سکونتت را از دست داده‌ای. انگار که امروز متولد شده باشی و بچه‌ی یتیمی باشی که کسی و چیزی را در دنیا ندارد و باید چشم به دست دیگران داشته باشد.

عجیب است. آدم یاد این آموزه‌ی عارفانه و صوفی مسلکانه می‌افتد که: هیچ چیز ماندنی و نگه داشتنی نیست. باید بی‌چیز بود. باید سبک سفر کرد.

من سال‌هاست که کتاب و دفتر و سالنامه جمع می‌کنم. گاهی عصبانی می‌شوم و نوشته‌ها و سالنامه‌هایم را می‌سوزانم. گاهی برگه‌های داستانم را توی دستگاه فکس می‌گذارم. اما روی هم رفته توی اثاث‌کشی‌ها پدر کارگرها را در‌می‌آورم!

یاد داستان «بار هستی» از میلان کوندرا افتادم. (ترجمه‌ی دیگرش «سبکی تحمل ناپذیر هستی» است). شخصیت سابینا مثل باد می‌ماند که نمی‌خواهد باری به دوش بگیرد و کسی را داشته باشد و مسئولیت و تعهدی را بپذیرد و می‌خواهد مدام در سفر باشد و حتی بعد از مرگ بار یک سنگ را روی جسدش تحمل نکند. بار خانواده. بار محل زندگی. بار عادت. سابینا می‌خواهد آزاد باشد. و در نهایت تحمل این‌همه سبک‌باری برایش سخت می‌شود.

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |

تو از میان صفحه‌ی نیمه شده‌ی روزنامه‌ای که کنده بودم که در آن نواربهداشتی مصرف شده‌ای را بپیچم سر در آوردی.

(اعتراف می‌کنم که برای دور انداختن نوار بهداشتی روش‌های جدیدتری هم هست. اما من به این روش بیشتر عادت دارم.)

حالا دیگر یک شخص نیستی. خواستگارم نیستی. مردی که دوستم داشتی و رفتی ازدواج کردی نیستی. مردی که بعد از ازدواج هنوز به یادم بودی و سراغم را از آشناها می‌گرفتی هم نیستی. برنده‌ی جایزه‌ی کاریکاتور جشنواره‌ی نروژ یا مسئول جلسات انجمن ادبی دانشکده هم نیستی.

حالا تو خاطره‌ای هستی بایگانی شده کنار خاطره‌ی هفت کاج پیچک پوش دانشکده. کنار دکتر قریب. کنار گربه‌ی کور و چاقالوی حیاط دانشکده. کنار دیوانه‌های تیمارستان روزبه. کنار هرچه و هرچه آن روزها برایم زنده بود و حالا برایم عکسی کهنه است.

کاغذ را بی‌توجه از وسط پاره کرده بودم و داشتم می‌رفتم که... چشمم به یک جمله از شعری افتاد. مأنوس بود. جذبم کرد. کلماتش آشنا بودند. وسوسه شدم که بخوانمش.

تیترش را که خواندم شوکه شدم: صالح سجادی و تشنج کلماتش...

تو را از قطعه روزنامه‌ی بی ارزشی بازیافتم.

طعمت به دهانم آمد. مثل طعم کلوچه‌ی زنجبیلی با چای.

پ.ن: جمله‌ی آخر مربوط به اولین فصل کتاب (جستجوی زمان از دست رفته) مارسل پروست است.

 

نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |

 

کفش‌های پاشنه ده سانتی عسلی رنگ میترا را می‌پوشم. به پاهایم نگاه می‌کنم. کیفش هم کنار پایم است. می‌دانستم که بعد از دوبار بالا و پایین رفتن خیابان و کچل کردن فروشنده‌ها و خریدن کیف و کفش... آخرش هم پایش که به خانه برسد از خریدش نارا   ضی می‌شود و می‌گوید کاش آن یکی را از آن یکی مغازه خریده بود. میترا و مامان اینطوری هستند. هیچوقت نمی‌توانند بدون نظر کسی چیزی بخرند و بعد هم حداقل پانزده نفر باید بگویند خوب است و لنگه ندارد تا راضی بشوند مگرنه دلشان را می‌زند و اگر پس هم ندهند هر بار که استفاده می‌کنند غر می‌زنند که تقصیر تو بود که این را خریدیم.

تقصیر من است... گلشیفته‌ فراهانی توی «درباره‌ی الی» این دیالوگ را می‌گوید. «اینم تقصیر منه...»

گوشی تلفن را که با عصبانیت روی شاسی‌اش می‌کوبم، میترا و مامان تازه از در بیرون رفته‌اند که نمی‌دانم بروند کدام لباس را پس بدهند و جایش کدام را بگیرند. عصبانیم. می‌روم توی حیاط. می‌آیم توی اتاق. کفش‌های نوی میترا را می‌پوشم و باهاش توی اتاق راه می‌روم. به سرم می‌زند موهای آشفته‌ام را براشینگ کنم. باز به سرم می‌زند که فرنچ‌های ناخن‌هایم را تجدید کنم. باز به خیالم می‌رسد بروم امتحانم را بخوانم. یا اصلاً بقیه‌ی شال میترا را ببافم... هر کاری... هر کاری جز آمدن پای کامپیوتر و تایپ این چیزها... اما آخرش می‌آیم و می‌نویسم که:

ازت متنفرم. ازت متنفرم. این را چه‌جوری بگویم که معنی کامل خودش را بدهد؟ چه‌جوری بگویم که دق دلم خالی بشود؟ چه‌جوری توی گوشت داد بزنم که حسابی حالیت بشود و فکر نکنی از سر سیری می‌گویم، یا چون الأن از دستت عصبانیم این را می‌گویم و چند دقیقه بعد یادم می‌رود که ازت متنفرم؟

نباید اینجا بنویسم. نباید بنویسم ... کاش می‌شد واقعاً گم و گور بشوم و یک جایی که کسی پیدایم نکند بنویسم:‌ ازت متنفرم.

.

.

.

.

.

.

.

این‌ها حرف‌هایی بود که بعد از آشتی، سانسورش کردم. چه کنیم دیگر؟ ما هم به درد سانسور دچاریم. چون که نامزدمان و ایضاً دوست‌شان آدرس وبلاگ‌مان را دارند!

چقدر حرف هست. چقدر درد هست که اینجا نمی‌شود نوشت. به جان خودم به سرم زده بروم یک وبلاگ مخفی برای خودم درست کنم و آنجا تا دلم می‌خواهد خواهر و مادر همه را به فحش بکشم.

این کار را می‌کنم.

قول می‌دهم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |

آخیش روحم شاد شد!

روحش شاد با این قالب وبلاگش.

مُردم از این همه تاریکی.

گفتم بذار چند وقت یه بار قالب وبلاگم رو مثل لباس کثیف عوض کنم.

شما هم تجربش کنید. حس خوبی داره. انگار دوباره متولد شدی. انگار صبح شده.

انگار خواب از سرت پریده و حالا می‌خوای یه حس بهتر نسبت به زندگی گُه مصبت پیدا کنی.

خداییش باحال نشدم؟

خوشگل نشدم؟

پ.ن: قابل توجه بهار خانوم که با مداد رنگی سر و کار داره! قالب منو ندزدی.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |

من چه دختر جذابی بودم. چرا اینطوری شده‌ام؟ چرا اینقدر گه شده‌ام؟ تپل و غرغرو.

همین الان پویان زنگ زد. هرچه پرسید، جوابش «هیچی»، «هیچکی»، «هیچکس» و «هیچ‌جا» بود.

پرسید: عشق کی هستی؟

خمیازه‌ای بلند کشیدم و وسطش گفتم:‌هیچکی.

اینطوری می‌شود که زندگی آدم می‌شود خمیازه‌ای بزرگ. تمام زندگی آدم می‌شود یه دهان گنده که خمیازه‌اش تمامی ندارد.

پرسید: چرا حوصله نداری؟

خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: حوصله ندارم.

و فکر کردم به سوأل‌هایی که جوابش با «هیچ...» شروع می‌شد.

این روزها هیچ‌هایم چقدر زیاد شده‌اند. دارند از لبه‌ی زندگیم سر می‌روند و پایین می‌ریزند. نه شعر خوبی هست که آدم بخواند... نه کسی که یک کلمه حرف حساب بزند... نه کسی که به اندازه‌ی آن روزها عاشق آدم بشود... نه کسی که منتظرش باشی و هی زنگ نزند...

دلم می‌خواند سرم را زمین بگذارم و به اندازه‌ی تمام تاریخ بخوابم.

دلم می‌خواهد کپه‌ی مرگم را بگذارم و سر برندارم.

دیشب تا حالا این شعر را زیر لب زمزمه می‌کنم:

میون اینهمه کوچه که به هم پیوسته

کوچه‌ی قدیمی ما کوچه‌ی بن‌بسته

توی این کوچه به دنیا اومدیم

توی این کوچه داریم پا می‌گیریم

یه روزم مثل پدربزرگ باید

تو همین کوچه‌ی بن‌بست بمیریم...

پ.ن: می‌تونید سیاسی تعبیر کنید. چون که دقیقاً منظورم همین بود!شیطان

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط بی پدر خودشیفته نظرات () |